تبليغاتX
حوض نقاشی

 

   يک نفر دلش شکسته بود
          توي ايستگاه استجابت دعا
          منتظر نشسته بود
          منتتظر،ولي دعاي او
           دير کرده بود
         او خبر نداشت که دعاي کوچکش
         توي چار راه آسمان
         پشت يک چراغ قرمز شلوغ
         گير کرده بود
               *
        او نشست و باز هم نشست
        روزها يکي يکي
        از کنار او گذشت
              *
        روي هيچ چيز و هيچ جا
        از دعاي او اثر نبود
        هيچ کس
        از مسير رفت و آمد دعاي او
        با خبر نبود
               *
       با خودش فکر کرد
       پس دعاي من کجاست؟
       او چرا نمي رسد؟
       شايد اين دعا
       راه را اشتباه رفته است!
       پس بلند شد
      رفت تا به آن دعا
      راه را نشان دهد
      رفت تا که پيش از آمدن براي او
      دست دوستي تکان دهد
      رفت
      پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
      رفت و با صداي رفتنش
      کوچه هاي خاکي زمين
      جاده هاي کهکشان
             سبز شد
                *
     او از اين طرف، دعا از آن طرف
     در ميان راه
    باهم آن دو رو به رو شدند
    دست توي دست هم گذاشتند
    از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
    واي که چقدر حرف داشتند
              *
   برفها کم کم آب مي شود
   شب ذره ذره آفتاب مي شود
   و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:14  توسط نقاش باشی  | 

روزي مرد جواني وسط شهر ايستاده بود و ادعا ميکرد زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده بود وتکه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا ميکند که قلب زيباتري دارد

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر زخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلب خود دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي برگردند و آن شياره هاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود، اما از هميشه زيبا تر بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:23  توسط نقاش باشی  | 

بار الها !

از تو مي خواهم كه بگشايي در لطف و صفا را

از تو مي خواهم ببخشايي گناه مردم صاحب خطا را

مگر من چه كردم؟ كه دنياي دردم

در اين واپسين شام هستي

خدايا گواهي ، نكردم گناهي

به جز ذكر يكتا پرستي

........................

ز روي تمنا در بسته بگشا..... خدايا

اگر ديدي از ما خطايي خدايا.... ببخشا

در بسته بگشا به رويم خدايا

تو كه مالك اين زميني

كه در خود شكستم دري را كه بستم

در اين شام غربت نشيني

.......................

به غربت غم و درد تنهايي ، گسسته همه تارو پودم

نمانده اگر صبح فردايي ، به اين تيره شام وجودم

خدايا چرا بازي سرنوشت ، چنين روزگاري به پايم نوشت؟

من خاكي از خاك مينو سرشت ، رسيدم به دوزخ به جاي بهشت

خدايا از اين غم رهايم كن

تو صبر خدايي عطايم كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:20  توسط نقاش باشی  | 

بعضی از  آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی ضخیم وبعضی جلد نازک.

بعضی از  آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند وبعضی با کاغذ خارجی .

بعضی از  آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.

بعضی از  آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند وبعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.

بعضی از  آدم ها تیتر دارند ،فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند: حق هر گونه استفاده ممنوع ومحفوظ است.

بعضی از  آدم ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند وبعضی آدم ها پس از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از  آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از  آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند وبعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند.

بعضی از  آدم ها خط خوردگی دارند وبعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی آدم ها باید مشق نوشت واز روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت.

بعضی آدم ها را باید چند با ر بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم وبعضی آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:33  توسط نقاش باشی  | 

دل خزان زده ام باغ ارغوان شده است

بهشت خاطر پژمرده ام جوان شده است

همان بخت به گرد سرم کند پرواز

زلال شوق به رگ های جان روان شده است

پس از چه مایه صبوری ،سکوت ،تنهایی

دوباره بلبل طبعم ترانه خوان شده است.

مگر که دوست به فریاد دادخواه رسید

که این خموش، زسر تا به پا زبان شده است!

دوباره چشمه لبخند او فروزان است

تنم زگرمی این آفتاب جان شده است!

*

چه روی داده مگر؟ بانگ برزدم،گفتم

مگر که آن مه بی مهر،مهربان شده است؟

به مژده،جان ودل ودیده ، یک صدا گفتند

دوباره عشق در این خانه میهمان شده است.

میلاد بزرگ منجی عالم " مهدی صاحب الزمان" مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:41  توسط نقاش باشی  | 

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد.

وقت من ابدي است.

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

چه چيزي بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

خدا پاسخ داد...

اينکه آنان از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.

عجله دارند که زودتربزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي خود را مي خورند.

اين که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموش شان مي شود آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي مي کنن و نه در حال.

اينکه چنان زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.

بعد پرسيدم...

به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد...

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ايجاد کنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند که احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست که ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

و ياد بگيرند که من اينجا هستم    هميشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:14  توسط نقاش باشی  | 

A Beautiful Payer       یک دعای زیبا

 

I asked god to take away my habit.

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.

 

God said, no.

خدا فرمود:

 

It is not for me to take away, But for you to give it up.

خودت باید آنها را رها کنی.

I asked God to grant me patience.

از او خواستم لا اقل به من صبر عطا کند.

 

God said, no.

فرمود:

 

Patience is a byproduct of tribulation.

صبر، حاصل سختی ورنج است.

 

It isn’t granted, it is learned.

عطا کردنی نیست،آموختنی است.

 

I asked God to make my spirit grow.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

God said, no.

You must grow on your own!

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی

But I will prune you to make you fruitful.

من فقط شاخ وبرگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.

 

I asked God for all things that I might enjoy life.

از خدا خواستم کاری کند که  از زندگی لذت کامل ببرم.

 

God said, no.

I will give you life, so that you may enjoy all things.

فرمود: برای این کار من به تو "زندگی" داده ام.

 

I asked God to help me love others, as much as he loves me.

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.

 

God said: Ahah, finally you have the idea.

خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:11  توسط نقاش باشی  | 

 

دل خزان زده ام باغ ارغوان شده است

بهشت خاطر پژمرده ام جوان شده است

همان بخت به گرد سرم کند پرواز

زلال شوق به رگ های جان روان شده است

پس از چه مایه صبوری ،سکوت ،تنهایی

دوباره بلبل طبعم ترانه خوان شده است.

مگر که دوست به فریاد دادخواه رسید

که این خموش، زسر تا به پا زبان شده است!

دوباره چشمه لبخند او فروزان است

تنم زگرمی این آفتاب جان شده است!

*

چه روی داده مگر؟ بانگ برزدم،گفتم

مگر که آن مه بی مهر،مهربان شده است؟

به مژده،جان ودل ودیده ، یک صدا گفتند

دوباره عشق در این خانه میهمان شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط نقاش باشی  | 

 

شب را جارو می زند از شهر

وخورشید خواب آلود

باور می کند که باید برگردد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:51  توسط نقاش باشی  | 

موج

آرام جلو آمد به امید لمس شنها

اما به سنگ ها خورد و رفت               

فکر کردم دیگر نمی آید

اما با دیگر محکم تر آمد                    

سنگ ها را شکافت

وروی ماسه ها روان شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:31  توسط نقاش باشی  | 

This life is yours, Take the power, to choose what you want to do and it well Take the power!

To love what you want in life and love it honestly Take the power!

To walk in the forest and be apart of nature Take the power to control your own life

No one else can do it for you Take the power

To make your life happy.

 

این زندگی از آن توست !

برای امری که قصد انجامش را کرده ای...

بپا خیز!

وبا شایستگی آنرا به انجام رسان ،

برای آنکه عاشق آنچه می خواهی باشی،

بپا خیز!

و عاشق صمیمی باش،

 برای آنکه در جنگل گام برداری و ذره ای از طبیعت باشی، بپاخیز !

بپا خیز!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:25  توسط نقاش باشی  | 

خوب خوب نازنين من !

          نام تو هميشه مست مي کند           بهتر از شراب !    

بهتر از تمام شعر هاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگيست

من، تورا در خلوت  خدايي خويش

   بهترين بهترين من  خطاب مي کنم !

 

   بهترين بهترين ها تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:12  توسط نقاش باشی  | 

روز هایتان خوش..

بلندای آسمانتان وسیع...

خورشید رخشان و طلایی زندگی

نوازشگر پندار هایتان.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:11  توسط نقاش باشی  | 

غم آمده غم آمده انگشت به در می زند

هر ضربه انگشت او بر قلب خنجر می زند                         

ای بی وفا از غم نیاموزی چرا

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند                             

رفتنت همانند بودنت سر وخاموش بود............... ای بهترین دایی من
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:7  توسط نقاش باشی  | 

 

یه تکه ای از آسمون

کنده شد و                        

از توی درز پشت بون                            

افتاد درست توی آش من

تالاپ !                             

می خوای راستش رو بگم برات؟

من معمولا از آش عدس بدم میاد

اما به هر حال می دونم

که این رو تا آخر می خورم !          

چه خوشمزه س ، خوشمزه                (فقط چون از تو سقف افتاده یکم طمع گچ میده)

اما خیلی خوشمزه س ،خوشمزه خدا جونم

می تونم قد یه دریا از این آش بخورم

یه ذره چاشنی آسمون                            

چه طمعی عوض می کند ، خدا جون
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:43  توسط نقاش باشی  | 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند. هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کرد و آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.

 

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و  رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

 

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

 روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند  پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه

کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود. مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:27  توسط نقاش باشی  | 

Ricky was “L” but he’s home with the flu,

Lizzie, our “O” had some homework to do,

Mitchell “E” probly got lost on the way,

So I’m all of love that could make it to day.

 

محبت

ریکی"م" بود، اما حالا سرما خورده ،خونه مونده.

لیزی "ح" بود ،ولی باید تکالیفش رو انجام بده.

میچل "ت"بود ،به نظرم بین راه گم شده یا جامانده.

از کل "محبت" امروز فقط اینجانب خودش رو رسونده.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:51  توسط نقاش باشی  | 

دلی ده که در کار تو جان بازیم

جانی ده که کار آن جهان سازیم

تقوایی ده که دنیا را بپرستیم

روحی ده که از این بر خوریم

دانایی ده که از راه نیفتیم

دست گیر که دست آویز نداریم

از هیبت مگوی که تاب آن نداریم

نگاه دار تا پریشان نشویم

نیمایی تا در روی کس ننگریم

بگشای دری که در بگذریم

توپ ز که دیگران ندانند

تو بنواز که دیگران نتوانند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 21:34  توسط نقاش باشی  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:19  توسط نقاش باشی  |